این روزها بی شرفی بیشتر می ارزد

روز های غم انگیزی داریم.

 اصلن شاید هم لیاقتمان همین است.

آدم پشت کامپیوتر بنشیند و فقط بنویسد و دلش بخواهد دنیا را هم تکان دهد حتمن روزهای غم انگیز می شود.

پدر که دست پسر ۴-۵ سالله اش را گرفته همسرش را می کشد که حالا بیا بریم بانک مثل این که امروز پول نون را ریختن ببینم چه قدر هست بهت بدم بری خرید.

وقتی برمی گدم که نگاهشانم کنم، به خودم لعنت می فرستم.

دلم می خواد برم و دست زن را بکشم اما به هر آنها به همین هم راضی اند! اصلن معلوم نیس با پول نون می خوان چی کار کنن.

چه روز های رقت انگیزی١

خیلیها این روزها دلخوش اند به همین چند تومن ته حسابشون.

شاید هم اصلن خوشحالندکه ٢ روزی شکمشان سیر است.

آن وقت شب تر که می شود و فردا ها که دیگر پول نانی نیست  زن را میبینی که مجبور است بهای گرسنگی شکم فرزندانش را بپردازد.

زنی را دیدم که از سال ۶٧ تئاتر بازی میکرد. او امروز در خانه اش نه برق دارد و نه گاز.

 حالا هم سرایدار یک مجموعه است. او مدارکش را داده تا تحت پوشش بیمه هنرندان قرار گیرد.

او هنرمند است کاغذها این را می گویند.نام تئاتر هایش را که بگویم خیلی ها می شناسنش اما او این روزها مجبور به کارگری است .

حالا ما هی بنویسیم و بقیه هم سکوت. کی نوبت ما می شود خدا می داند.

این روزها بی شرفی بیشتر می ارزد و من نمی دانم به کجا قرار است برویم، شاید برای لقمه ای نان شرفمان را بفروشیم که دیگر هیچ نمی ارزد و فایده ای ندارد

/ 2 نظر / 20 بازدید
هیزم نیم سوخته

شرفمون رو زدن حالا تو میگی ریلکس باشیم ... دلت رنگین و قلمت ساعی موفق باشی