روزهای مسخرگی ما

این روزها بدجوری دلتنگم.

نیامدم که اصلن حوصله ی آمدنی نبود!

نیستم که انگار وقتی نیستی همه چیز بهتر است.که باشی و نباشی اصلن چه فرقی می کند.

این روزها شغلی که عاشقش بودم رنگ و رویش را باخته.

این روزها زنگی ام بوی غربت میدهد و همه لحظه هایی که می توانی دوست داشته باشی.

دلم برای روزنامه نگاری تنگ شده اما داعیه داران کار حرفه ای انگار مطبوعات بازیچه ی دستشان است و ما که 11سال را گذارانده ایم روی حرمت مطبوعات اصلن از اول مسخره بوده ایم.

راستی تا به حال حس کرده اید زندگی شما را مسخره کرده است؟

حالا دلم به حال مسخره شدگی خودمان می سوزد.

این روزها از خودم هم بیزارم و لبخندم نه از روی سرمرستی که از روی بی رمقی و بی تفاوتی است.

 حالا من مانده ام و نبودنم.تا روزی که شاید دلم کمی گرم شود،میان برف و لبخند با مشتی ستاره.

/ 3 نظر / 22 بازدید
پسر گلم

.... کاش تجربه ها همه شیرین بودند کاش باورها همه روشن بودند!!

امیررضا رضایان

متاسفانه حس الان شما را خیلی ها دارند. خوشتبختانه یا متاسفانه هم درد زیاد دارید[ناراحت]