پرنده

محدیث فرحبخشی: پرنده نوکهایش را به لبه ی پنجره مالید.
همراهش باران می کوبید و می خواست قلب زمین را بشکافد.
جیک جیک کوتاهی کرد.هیچ کس صدایش را آن سوی پنجره های دو جداره نشنید.
چشمانش را به شعله های شومینه ی آجری دوخت و تقلایی تازه کرد.
تمام پرهای نیلی و مشکی اش لابه لای هم چسبیده بود.
صدایی آن سوی پنجره شنید و بعد لمس دستانی...
چیزی شبیه حسرت.
دخترک با روبان سفیدی که برسرش بسته بود جلو آمد و سعی کرد با انگشتانش بخار شیشه را پاک کند.
انگار تلاش می کرد تا بالهای پرنده را نوازش کند.پرنده به چشمان آبی او خیره شد.
دختر در التماس نگاه پرنده اشکی ریخت.
فردا صبح وقتی دستان خورشید صورت او را نوازش کرد به سمت پنجره رفت.
پنجره حالا دیگر تنها جا مانده های پای باران ناآرام تاریکی گذشته بود.
به تمنا دستانش را به لبه ی آن سوی پنجره کشید.وقتی به دستانش نگاه کرد تنها پری نیلی بود و خونی که آغشته ی آن بود.
دختر گل سرخ گلدانش را بیرون کشید و پر را کاشت  و خونش را به خاک مالید. آلان 40 روز است که سیاه پوشیده...
تا شاید پرنده ای بروید و او به التماس پنجره های دو جداره پاسخ دهد

/ 0 نظر / 17 بازدید